هستی .....!!!؟؟؟
پسری نابینا بدلیل مشکلات زندگی گدایی می کرد .کنار خیابان نشسته بود و کلاهی جلوی پاهای خود گذاشته بود . همراهش یک تخته سیاه بود که روی آن نوشته شده بود:نابینا هستم، کمکم کنید! بوی غربت میدهم اما غریبه نيستم کسی مثل هیچکس...
دقايقي با آن گل حرف بزن .هر چه دلت مي خواهد بگو چيزهايي را که نتوانسته اي به کسي بگويي . پيش آن گل سبز گريه کن يا بخند و.هر چه هستي خودت را به آن گل نشان بده .يک ماه بعد به آن نگاه کن تا متوجه شوي امواج تو مثبت است يا منفي .تو در رابطه با انسانها نيز همينطور عمل مي کني . اگر گل زرد شد بدان که پر از انرژي منفي هستي و اگر گل سر حال و شاداب ماند خوشا به حال تو و همه کساني که با تو در ارتباط هستند........ . تا به حال با حواس جمع نگاه کردید.بچه ها را می گم منظورم اینه که تا به حال در موردشون فکر کردید؟چقدر پاک و معصومند، بدون هیچ گناهی توی این دنیا زندگی می کنن.اما تو دنیای اونا چی می گذره؟؟ حتما فکر می کنید اونا فقط می فهمند کی گشنه اند و کی تشنه و نگرانی انها برای سیر بودن ،همبازی داشتن و ........... چند مورد ساده ی دیگه است. اما خوبه است که بدونیم حتی روابط پدر و مادر قبل از به وجود امدن جنین روی او تاثیر دارد و پس از پا گذاشتن به این دنیای بزرگ و پر مشعله گاهی بهتر از بزرگترهاشون می فهمند . گاهی ارزو می کنم ای کاش قلب ادم در دوران کودکی می ماند تا به جز جست وجوی پاکی، صداقت و آرامش و آغوشی گرم به دنبال چیزه دیگه ای نمی رفتند...................... عفاف گفت: مرا با برگ درخت زیتون مستور دارید. وقاحت گفت: مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید. نیرنگ گفت: مرا به جامه ای اخلاص و صمیمیت ملبس دارید. شرارت گفت: مرا با لباس نیکی وصلاح بپوشانید. خیانت گفت: تاج امانت بر سر من بگذارید. استبداد گفت: صورت آزادی زا بر چهره ی من نقش کنید. تکبر گفت: مرا به زیور تواضع بیارایید . حقیقت گفت: مرا برهنه بگذارید و پیرا یه ای بر من مبندید،زیرا من هیچ گاه از برهنگی خود شرمسار نیستم.
می گویند :چشم ها دریچه ی روح اند! آیا راست می گویند که چشم ها دروغ نمی گویند؟! پس چگونه چشم هایش صادقانه ترین کلام دنیا را در گوشم زمزمه کرد، اما به دروغ!؟ روحم می گوید: راست می گویند،اما افسوس آنگاه که چشمان تو با چشمان او تلاقی کرد، مدت ها بود که او روحش را به دروغ فروخته بود! می پرسم : اما به چه قیمتی ؟؟ سکوتی سنگین بر چشمانم سایه می افکند ،آری چشم ها دریچه ی روحند. بزرگترین معجزه ی عشق این است که سلطه، نفاق،ترویز و ریاء را رها کنی و دل به محبت و ایثار و عفو بخشی. خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان باید با او سخن گفت: زبان دل مهربان، زبان دل بی کینه و بخشنده ....... دریاب که اگر به نام خدا می گویی یعنی عاشقی، و عاشق یعنی: ع: عطر وجودت روح نواز است. ا: ایثارت مثال زدنی است. ش : شهره به مهربانی داری. ق: قناری خوش الحان روضه رضوانی. یاد دارم که غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد دوره گردم: کهنه قالی می خرم دست دوم ،جنس عالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه زد عاقبت آهی کشید، بغضش شکست اول سال است و نان در خانه نیست ای خدا شکرت، ولی ......... سوختم با دیدن بابا که پیر بود بدتر از آن خواهرم درگیر بود بوی نان تازه هوش از ما ربود اتفاقا مادرم هم روزه بود صورتش دیدم که لک برداشته دست خوش، نقشش ترک برداشته مشکل ما ،درد نان تنها نبود ، حتم دارم که خدا، که خدا........ باز آواز درشت دوره گرد ، رشته اندیشه ام را پاره کرد دوره گردم :کهنه قالی می خرم دست دوم ،جنس عالی می خرم خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت :آقا سفره خالی می خرید؟؟؟
خدایا داده ها و نداده هایت را شکر که داده هایت نعمت و نداده هایت حکمت و گرفته هایت رحمت است. ........... داشتن خانه و خانواده ای گرم ،در کنار سفره ای خالی هزاران بارزیباتر است غرق بودن دردنیای پر رنگ و پر تنوعی است که صفا ندارد...............!!!!!!!!!!! امید ، نان روزانه ی آدمی است.
تمامی دوستانی که با تبادل لینک موافقند می تونن در قسمت نظرات آدرس وبلاگشون را بنویسن تا لینک شوند. شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم . پس از یک جست وجوی نقره ای در کوچه ی آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید جدا کردم . و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ، تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم و من بعد از غروب تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید باز کردم . نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم ، نمی دانم کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟ برای چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی رفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟ و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید، و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد . و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت تمام بال هایش غرق در اندوه وغربت شد . پس از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو : در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت دیوانگی ام ، باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
لیک وابسته نباش
یک روز گذشت،اما فقط چند سکه در کلاه پسر انداخته شد.پسر با این سکه ها یک نان کوچک برای خودش خرید و روز دوم همچنان در کنار خیابان نشست
معلم دانشگاه از کنارش گذشت، با همدردی در کلاه پسر پولی انداخت. وقتی که نگاهش به جمله روی تخته سیاه افتاد، چند دقیقه با خود فکر کرد و جمله قبلی را پاک کرد و کلمات دیگری نوشت
بعد از آن، پسر نابینا متوجه شد که افراد بیشتری به او برای تهیه غذا لباس و غیره کمک می کنند .روز دوم با شنیدن صدای قدم زدن مرد صدای پایش را شناخت و از او پرسید:جناب آقا، می دانم شما کیستید ؟ دیروز به من کمک کردید. از شما تشکر می کنم. اگر ممکن است بگویید چه اتفاقی افتاده است ؟
مرد خندید و گفت:تغییرات کوچکی روی تخته سیاه دادم و نوشتم :ا مروز روز زیبایی است.اما من نمی توانم آن را ببینم.
اگر چه می دانی که در غریبی زیستم
مثل رودی بستر این خاک طی کرده ام
تا بفهمم عاقبت در جستجوی کیستم
روبروی آینه شب تا سحر غم می خورم
تا بفهمم عاقبت سایه ی گم گشته ی کیستم
اگر چون كوه خاموشم اگر چون کبک می خوانم
صدای توست در فکرم خیال توست در ذهنم
من همانم که همچون هیچکس در تنهایی کسانی قدم میگذارم و آنها را در آیینه ی بی کسی و در تابلوی رسوایی نشان همگان می دهم.
من همانم که بی نشان در بی کسی همگان به دنبال کسی می گردم که هیچ بودنم را به یکتایی تبدیل کند پس مرا یاری ده که با درد بی کسی بسازم و یا رستگارم کن تا تو را که همچون من مثل هیچکسی بیابم تا با هم به مرز یکتایی رسیم و در یک قدمی پایان به سرآغاز آغاز برسیم.
گلدان گل سبزی بخر وآن را در جاي مناسبي در اتاقت بگذار .سعي کن نور و آب کافي به آن برسد. هر روز

![]()
دلسپرده باش![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


