هستی .....!!!؟؟؟
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید. رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق،تر است. الهی آفریدی ما را رایگان و روزی دادی ما را رایگان، بیامرز ما را رایگان که تو خدایی نه بازرگان. الهی خلق بشادی از بلا برهند،من بشادی مبتلا شدم همه شادی به خود رسانند، من تو را یکتا شدم. الهی گردنِ گردون رامِ تقدیر توست و رقبه ی عالمیان مسّخر تدبیر تو است، سر سرکشان بسته ی تو و جبّاران کشته ی تو و دوزخ زندان تو ، فردوس بوستان تو، در آسمان سلطان تو،عزِِّت و کبریائی از آن تو، در قیامت مطیعان را حلّه احسان تو ،بر توقیع هر نیکبخت عنوان تو. دل درد تو را بجان مداوا نکند درعشق تو جان زغم محابا نکند ما را و غمت به کس نگوییم اگر بوی جگر سوخته رسوا نکند تنها باید زندگی کنم "درست که بنده های دیگه ی تو هستن اما خیلی وقت ها دل آدمی اونقدر تنها می مونه که می گرده و می گرده ،و این طور می بینه دنیای تو را که تنها عقل و فکر خودش همراهش می مونه .وقتی خوب نگاه می کنه اول و آخر تو رو می بینه که باید به خود متکی بشه با این امید که مثل همیشه تو سخترین شرایط آن کسی که بجاش تو بازی زندگی بازی می کنه تویی و توهستی که او را در آغوش گرمت حفظ می کنی." بعد از بودن در دنیای تو به عالمی می ره که باز هم تنهاست و حتی هیچ کسی را اطراف خودش هم نمی بینه و حالا بیش از همیشه به تو نیاز دارد. خدایا یاد گرفتم آدمایی که بیشتر برای تو عزیزند،بیشتر مشکل دارند "البته مواردی که برای ما مشکلند." چون آدمی کم لطف است ، این طور صداشون می زنی چون در موارد سختی زندگی بیشتر از همیشه به یاد تو می افتند. خدایا باور کردم تو برترین عاشقی و همتای تو نیست ،پس ندای تو برای معشوقانت هر طور که باشه زیباترین و دلنشین ترین است ،حتی اگر ندای تو برای آدمی سخت باشه پشت ان سختی ، زیباترین ها نهفته اند. هیچ وقت از ما چشم بر ندار و بگذار تا بودن در آغوش تو را بهتر از همیشه احساس کنیم . در جزیره ای زیبا تمام حواس جمع بودند و زندگی می کردند: شادی ،غم، غرور ، ثروت، عشق و ......... روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده کردند و جزیره را ترک گفتند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند ، چون او عاشق جزیره بود . وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: ((آیا می توانم با تو همسفر شوم؟)) ثروت گفت:((نه، من مقدار زیادی طلا و نقره حمل می کنم و جایی برای تو ندارم.)) پس عشق از غرور که با یک کشتی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت:((نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده وقایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد. غم در نزدیکی عشق بود،پس به او گفت: ((اجازه بده تا من با تو بیایم.)) غم با صدایی حزن آلود گفت: (( آه من،من در سوگم و نیز به تنهایی دارم. )) عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق خوشی وهیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: ((بیا عشق ،من تو را خواهم برد.)) عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی نپرسید با کی همراه می شود ؟!؟؟؟؟؟ وقتی به خشکی رسیدند، هر که به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داد چقدر برگردنش حق دارد . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای بر روی شن ها بود ،رفت و از او پرسید: ((او که بود؟)) علم پاسخ داد:((زمان)) عشق گفت:((چرا به من کمک کرد؟)) علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت: (( زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.............)) شهادت بانوی دو عالم را بر تمامی مسلمانان و شیعیان تسلیت می گویم. یا فاطمه ی زهرا یاران چه غریبانه رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما،هم سوخته پروانه تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام در بیهودگی پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام چه خوانا دوریت را برسر در خانه نوشته اند و من در خواندن آن چه پافشارانه مانده ام چه بسیار است دو رویی ها،فراموش کردن و گسستن ها و من در این هم جه صادقانه مانده ام رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند من هنوز با آنان چه صادقانه مانده ام من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام ........ چه زیباست سکوت، زیرا که فریاد من است......!؟!؟!!! دلم تنگ است ولی نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی . پرشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست . نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم ومعصومانه می جویم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل. دلم تنگ است وتنهایی به لب می آورد جانم بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی به دنبال تو میگردم ، به سویت پیش می آیم، چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم . ........... با یک شکوفه با تو آغاز می کنم حماسه ی بزرگ عشق را من شکستم در خود من نشستم در خود لیک هرگز نگذشتم از پل که از رگهای رنگین تو بسته است کنون بر دو سوی رود آسودن باورم کن نگذشتم از پل غرق،یکباره شدم من فرو رفتم در حرکت دستان تو در هر قدمت ،در میدان من نگفتم به ذوالاکتاف سلام شانه ات بوسیدم تا تو از این همه ناهمواری به دریای پاکی راه بری که در آن یکسانی پیروزی است........ من شکستم در خود من نشستم در خود........... نبودنت ندیدنت یا واسه همیشه رفتنت هرگز بهونه نمی شه واسه "از یاد بردنت" خوش اخلاقی بهترین همنشین است. دهان زشت گو را با وقار و خاموشی باید بست. مردم را در غیاب همان گوی که در روی توانی گوی. سکوت ،حصاری است که به دور حکمت کشیده شده است. کسی که عادت کرده خوشحالیش را از خود تأمین کند خوشبخت است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


